تبليغاتX
انجمن دانشجویان شهر اشتهارد

انجمن دانشجویان شهر اشتهارد

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/موجیم که آسودگی ما عدم ماست

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند...........


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/02/14 توسط سعید سلطانی

باعث افتخار ایرانیانن عزیز... سینا تمدن مدیر عامل شرکت بزرگ اپل شد ! سینا تمدن قائم مقام مدیر عامل بخش برنامه‌های کاربردی شرکت اپل بود. استیو جابز او را در سال ۱۹۹۷ به شرکت اپل آورد. او متولد سال ۱۳۳۵ در ایران و تحصیل کرده در دانشگاه پردیو آمریکا می‌باشد. او در سال ۱۹۹۷ به شرکت اپل پیوست و اکنون به صورت مستقیم به استیو جابز گزارش میدهد البته شایان ذکر است که از سال ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۶ او معاون مدیرعامل در شرکت دیگر استیوجابز یعنی نکست (به انگلیسی: NeXT) بود
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/11/02 توسط سعید سلطانی
عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت
 
 
 
تبریک به جامعه ایرانی
 
 
 
هموطن دیگری در دنیا باعث افتخار نام ایرانی شد. اصغر فرهادی کارگردان فیلم جدایی نادر از سیمین ،  جایزه بهترین فیلم خارجی گلدن گلاب را از آن خود کرد. این اولین بار بود که نام کشور ایران در سالن هتل هیلتون لس آنجلس ، طنین انداز شد. کسی که جایزه را به دست کارگردان پر افتخار سینمای ایران داد ، مدونا ستاره‌ی مشهور موسیقی پاپ بود


این هم عکس اصغر فرهادی درحال صحبت کردن با آنجلینا جولی، ستاره معروف سینمای هالیوود:
عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/10/27 توسط سعید سلطانی

از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد چرا که رئیسش فکر میکرد تخیل خلاقیت و ایده های خوب ندارد


File:Walt Disney Snow white 1937 trailer screenshot (13).jpg


والت دیزنی: موسس شهر بازی دیزنی لند و شرکت والت دیزنی (آفریننده میکی موس سفید برفی و..) برنده 22 جایزه اسکار
...........................................................................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/10/21 توسط سعید سلطانی

وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ

خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه
می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و
کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است.
اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم
تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در
بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، درمغز
انسان و حیوانات تولید می‌شود. این پروتئین، *کاهش دهنده کلسترول خون ومسئول
تقویت قلب و شجاعت انسان* است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل می‌شود.
ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین
آن، *باید
انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.*
بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی
می‌نویسد و اعلام می‌کند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون
در کنار هم قسم خورده.
*نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار* !!در قرآن آمده است.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/10/13 توسط سعید سلطانی
این یک آزمون بسیار جالب است. خود دکتر فیل مک‌گرا(روان‌شناس معروفی که مجری یک برنامه فوق‌العاده پرطرفدار تلویزیونی است) در این آزمون نمره 55 گرفته است. او این آزمون را روی اپرا وینفری، مجری معروف برنامه تلویزیونی، انجام داده که نمره 38 گرفته است.
به 10 سوال ساده زیر پاسخ دهید تا ببینید شما چه نمره‌ای در این آزمون به دست می‌آورید و تفسیر آن چیست.
تذکر مهم: به سوال‌ها براساس آنچه که امروز هستید پاسخ دهید، نه آنچه که در گذشته بوده‌ای
د.
http://www.ravanyar.com/FunnyTests/personality/DrPhils/default.asp

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/10/05 توسط سعید سلطانی
نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/09/26 توسط سعید سلطانی
چند نمونه از سوالات باحال و توپ کنکور سراسری و آزاد

این مطلب واقعیست

جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«به نام خدای …………
بیانداخت شمشیر را شاه دین»

۱) جهان آفرین
۲) مهربان
۳) کریم
۴) رحیم

صبر کنید به جاهای جالب‌ترش هم میریسیم !

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چه‌گونه گور ………… گرفت»

۱) شهرام
۲) مهرام
۳) بهرام
۴) آرام

فقط کم مانده بود یکی از گزینه‌ها را هم می‌گذاشت “دل‌پذیر” یا “تبرک”!

تست بعدی را داشته باشید:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«که گوید برو …… رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»

۱) دست
۲) پا
۳) کمر
۴) چشم‌های

دقت دارید که، طراح محترم گزینه‌ی ۲ را «پای» ننوشته که خدای نکرده داوطلبین
عزیز کوچک ‌ترین شکی نکنند. آن گزینه‌ی ۴ هم که آخرش است.
اما سوال بعدی:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
« …………
پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه‌جا غیر خدا هیچ ندیدند»

۱) مردان خدا
۲) مردم همه‌جا
۳) مردم همیشه
۴) مردان و زنان

باز این سوال نسبت به قبلی‌ها خوب است! گزینه‌ی ۳ را دارید که!
خُب دیگر وقتش است برویم سراغ شاه‌کارها!

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«گل همی پنج روز و ……. باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد»

۱) هفت
۲) چهار
۳) شش
۴) هشت

یعنی من عاشق طراح این سوال هستم! خدایی دل خجسته‌ای داشته! فکر کنید! مثلاً یکی با خودش بگوید: گل همین پنج روز و هفت باشد! ای جان!

اما حالا که با سوالات ادبیات آشنا شدید، بد نیست یک نگاهی هم به دو سوال از درس معارف بیاندازیم:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«ارزش هر کس به درک و ……… وی از حقیقت هستی و جای‌گاه انسانی در کاردانی
آفرینش دارد.»

۱) فهم
۲) پرهیز
۳) دوری
۴) جدایی

و اما به نظر من در میان همه‌ی این سوالات نبوغ ‌آمیز، جایزه‌ی ویژه تعلق می‌گیرد به
سوال درخشان، بی ‌نظیر و شگفت‌انگیز زیر:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«رویاهای صادقانه: هر کدام از ما هنگام ………. رویاهایی را مشاهده می‌کنیم.
این
رویاها انواع مختلف دارند.»

۱) دویدن
۲) ایستادن
۳) خواب
۴) نشستن

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/09/24 توسط سعید سلطانی
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده

بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد..

اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه..

... ... ... ...

روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت

"اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

 

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد...

چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

 

نتیجه اخلاقی از این ماجرا. .

.

.

.

.

.

.

 

پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند... ;-) ;-) ;-)

به سلامتی همه پسرای مهندسی....................

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/08/25 توسط سعید سلطانی
این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم


شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟



 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود  فرح  یا نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.
اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..


حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/08/18 توسط سعید سلطانی
اهل تحصیلم من

نمره هایم بد نیست

ده، دوازده، چهارده، گاه گاهی هم بیست!

من دبیری دارم بهتر از ابر سپید،

دوستانی، بدتر از شمر و یزید!

جزوه هایی داریم که نمی فهمم چیست!

دانش آموزم من، تخته ام دیوار است

همه ذرات علومم متناثض شده است

من درس ها را پی دعوای معلم می خوانم

پی پرخاشی تند!

اهل تحصیلم من

کار من خواندن درس است و کتاب

گاه گاهی درس می خوانم!

تا به تشویقی من تازه شود.

چه خیالی چه خیالی می دانم

برگه پاسخ من کامل نیست، خوب می دانم،

مدرکم آبکی است!

من نمی دانم که چرا می گویند،

این یکی ممتاز است

آن یکی ممتاز است

آن یکی معرکه نیست

و چرا هیچ کجا

فرصت درس برای نفر آخر نیست

رتبه بیست هزار، چه کم از رتبه اول دارد؟

تست را باید زد

درس را باید خواند!

کار ما، شاید این است که در حسرت دانشگاه شناور باشیم

پشت دروازه آن، همه اردو بزنیم

دست در دست هم دهیم به مهر

غم بی کاری را کم بکنیم

کار ما، شاید این است که سرباز شویم

سرمان را بتراشیم از ته، شاد باشیم که ما خوش تیپیم.

صبح ها همره خورشید بیدار شویم

همره باد و نسیم پادگان را بدویم!

بگذریم

من خوب می دانم،

سرنوشت همه ما، بسته بر یک عدد است

رتبه ها در کنکور!

آی مردم!

زندگی را ننشانیم میان اعداد

همه باید، زنده باشیم و جوان، زندگی هم بکنیم

کار ما اینک چیست؟

کار ما شاید این است که دعایی بکنیم

ای خدا تو رسان یک عددی، یک مددی به جوان هایی با،

سرنوشت عددی!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/08/06 توسط سعید سلطانی
نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/07/30 توسط سعید سلطانی



روايتي از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی ها اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»


گفت:

«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/07/08 توسط سعید سلطانی
سه هفته پیش یعنی حدودا اوایل مرداد سال نود ،متاسفانه در سوگ خواهر یکی از دوستان قدیمیم نشستیم، دختری که دکترای معماری داشت و در چندین دانشگاه تدریس میکرد، پیانو را به زیبایی مینواخت و از همه مهمتر دو تا بچه داشت دو سال و نیمه و 6 ساله این خانم دکتر بعد از خوردن شاتوت دجار افت شدید فشار خون میشه بطوری که به بیمارستان منتقلش میکنند  وقتی رسیده بوده بیمارستان به قدری کبود شده بوده که پزشکها فکر میکنن در اثر ضرب و شتم به این حال افتاده و بعد از چند ساعت به اغما میره و کمتر از یک هفته بعدش برای همیشه از پیش ما میره اولش همه به سمی بودن شاتوتها مشکوک میشند، علی رغم اینکه هیچ آدم عاقلی درخت توت و شاتوت و امثالهم را سمپاشی نمیکنه، ولی نتایج کالبد شکافی هیچ چیزی را نشان نمیده و بدون اینکه جواب مشخصی به خانواده او داده بشه مرگ مشکوک گزارش میشه حالا بعد از سه هفته با پیگیریهایی که خانواده اش کرده اند و مکاتباتی که با دوستان پزشکشون که خارج از کشور هستند انجام دادند متوجه شدند که تابستان امسال سی مورد مشابه در امریکا گزارش شده که دقیقا با همین مشخصات مردند و آلمان اولین کشوری بوده که متوجه این بیماری جدید و ناشناخته شده و ظاهرا اسمش مسمومیت نیکولای است و هنوز هیچ پادزهری براش پیدا نشده از همه بدتر اینکه ظاهرا این بلا بر سر دو کوک سه ساله و شش ساله یک خانواده دیگه هم توی همین ایران خودمون اومده که به فاصله چهل روز از همدیگه فوت شدند و هنوز هیچ احدی توی هیچ خبر گزاری این موضوع را منتشر نکرده مشخص نیست که چه چیزی باعث مسمومیت این افراد با شاتوت میشه ولی یکی از پزشکها گفته قدرت مسمومیت در حد مسمومیت با مرگ موش است شاید این هم یکی از اون مواردی باشه که این روزها به محصولات وارداتی چینی مربوط میشه، شاید بذر این گیاهها آلوده بوده یا، نمیدونم والا به هر حال از همه شما خواهش میکنم با انتشار این خبر به بقیه، جلوی از بین رفتن بقیه دوستان و هموطنانمون را بگیریم امیدوارم همیشه شاد و سلامت  باشید

نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/06/19 توسط سعید سلطانی
 

گاو ماما می کرد ،گوسفند بع بع می کرد ،سگ واق واق می کرد ،مرغ قدقد وخروس 

 قوقولی قوقو ! و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی!

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه

نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

یک روز که حسنک با کبری چت می کرد ،کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری گفت که تصمیم دارد حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون می خواهد

با پتروس چت کند.پتروس همیشه جلوی کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

روزی پتروس دید که در سد سوراخی به قطر یک انگشت ایجاد شده و از آن آب خارج

می شود.اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد به زودی

 می شکند. دیری نگذشت که پتروس در حالی که چت می کرد به همراه جمع زیادی از مردم

 محل غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن محل  برود ،

 اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.

چونکه سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما

حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و بقیه مسافران

 قطار مردند. معلوم نیست کسی جرئت کرد در مراسم دفن آن ها شرکت کند!؟.

اما ریزعلی بدون توجه به اتفاقی که افتاده است، به خانه رفت و چون حوصله نداشت در

گوشه ای نشست.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.

الآن چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان

خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمانداری هم ندارد. آخر او پول ندارد تا شکم مهمان ها را

سیر کند. او در خانه تخم مرغ ندارد چون که او دیگرمرغ ندارد! او پنیر دارد اما گوشت ندارد.

 او کلاس بالایی دارد! چون فامیل های پولدار دارد. او همیشه به ریز علی سرکوفت می زند

 و پُز فامیل هایش را می دهد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت

خر فروخت وگفت که گوشت تازه بره است! اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما

خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که امروز دیگر در کتاب های ابتدایی از آن

 داستان های قشنگ اثری وجودندارد

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/05/05 توسط سعید سلطانی

توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت: - بب...خشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟
- منظور؟
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود!
- تو سیگار می‌کشی؟
............- نه!
- هواپیما داری؟
- نه!
- به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/04/14 توسط سعید سلطانی
مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/03/31 توسط سعید سلطانی

پسر يك شيخ عرب براي تحصيل به آلمان رفت. يك ماه بعد نامه اي به اين مضمون براي پدرش فرستاد:

«برلين فوق‏ العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اينجا را دوست دارم، ولي يك مقدار احساس شرم مي‏كنم كه با مرسدس طلاييم به مدرسه بروم در حالي كه تمام دبيرانم با ترن جابجا مي‏شوند.»

مدتي بعد نامه‏ اي به اين شرح همراه با يك چك يك ميليون دلاري از پدرش برايش رسيد:

«بيش از اين ما را خجالت نده، تو هم برو و براي خودت يك ترن بگير

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/03/31 توسط سعید سلطانی

دنیای مجازی چیست؟

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/03/04 توسط سعید سلطانی

علت درس نخوندن دانشجویان کشف شد .

1)

 در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند


2)

  حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند


3)

 در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا'' 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند


 4)

اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا'' 15 روز میشود.پس 126 در روز باقی میماند


5)

طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند


6)

1ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند


7)

روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند


8)

تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند


9)

در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند


 10)

در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است


11)

سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند


12)

1روز باقی مانده همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!

نتیجه ی اخلاقی: پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند

نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/02/03 توسط سعید سلطانی

البرزنیوز: شما چه کار می کنید در صورتی که درب آسانسوری برایتان باز شود و ببینید جلوی پای شما خالیست؟ یکی از ابتکارهای چشم بادامی ها این است که کف آسانسور را با پوستر واقعی طراحی کرده است که به شما حس سقوط می دهد. البته این فقط یک تقاشی می باشد







نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/01/30 توسط سعید سلطانی
 

See Explanation. Clicking on the picture will download

the highest resolution version available.

حسب اخباری که از ناسا انتشار یافته ، تصاویری از ماه وجود دارد که حاکی از وجود یک رشته صخره های تغییر شکل یافته در سطح ماه می باشد که تا عمق آن امتداد یافته و از نیمه دیگر آن برآمده و این دلیلی بر شکافته شدن ماه و پیوند دوباره آن در دورانی از حیات آن می باشد.


 

در روایات اسلامی آمده که کفار مکه از پیامبر اسلام (ص) تقاضا کردند برای صدق دعوی خود ماه را به دو نیم بشکافد و به او قول دادند که اگر چنین نماید به دین اسلام و صدق گفتار او ایمان خواهند آورد... آن شب آسمان صاف و ماه به صورت کامل ( بدر) بود، پیامبر (ص) از خداوند خواست تا آنچه را که کفار مکه از او خواسته اند به آنها نشان بدهد تا ایمان بیاورند ......


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/01/22 توسط سعید سلطانی

ژاپن: به شدت مطالعه می‌کند و برای تفریح روبات می‌سازد!

مصر: درس می‌خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی‌مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می‌شکند!

 

هند: پس از چند سال درس خواندن، عاشق دختری می‌شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می‌کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشن پیش می‌آید و سرانجام آن دو با هم عروسی می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود!

 

بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/12/05 توسط سعید سلطانی

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال ......


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/12/01 توسط سعید سلطانی

تبادل لینک

خرید بک لینک